حافظ : هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمارکس را وقوف نیست که انجام کار چیستمن: دقیقا ! دقیقا ! اصن جریان امروزو بذار بهت بگم حافظ ! امروز..-حافظ: ببخشید تو کلامت، شما رشتهات چیه؟من: بنده برق میخونمحافظ: شما گه نخور، این شعر مخاطبش شما نیستیمن : [فحشگویان از حافظ دور شده و از کردهی خود هم راضیست]__________داستان این نیست که وبلاگم رو دوست ندارم یا هرچیزی، نظرات رو هم خوندم:دی (یه پرانتز عظیم باز کنم: نظرات زیاد نبودن البته ولی مرسی از همگی که هستین، مرسی که هنوز وبلاگ میخونین:دی مرسی که حتی این وبلاگ رو هم قابل میدونین:دی لاو یو گایز ^^)منحرف شدم از بحث! داستان این نیست که وبلاگم رو دوست ندارم ! داستان این هست که بلد نیستم چطور زمانبندی داشته باشم، و به هیچ کاری نمیرسم!کاش دبیرستان و راهنمایی بیشتر روی این قضیه کار کرده بودم، ولی دیگه گذشته:دی الان باید یه کار کنم، یه حرکتی، چیزی، تغییری.زمانی اوقات خوش داشتن با دوستان اصلا ضروریه، نیومدیم که مردگی کنیم! اومدیم احساس کنیم و زندگی کنیم!ولی عذاب وجدان کارهای نکرده و مسئولیتهای انجام نداده میتونه داشتن اوقات خوش رو تحتالشعاع قرار بده... نمیدونم!باید یاد بگیرم بهتر برنامهریزی کنم، با همون دوستان که باهاشون اوقات خوش هم به سر میکنم، کارام رو هم به سر کنم! نمیدونم! باید تلاش کنم:دیکار نشد نداره:دیخوشحالم..خوشحام که وبلاگم هست..امر
برچسب:
نویسنده: پویا صفری
تاريخ: شنبه
14 بهمن
1396 ساعت: 21:52